تبليغاتX
خورشيدي ها


خورشيدي ها

به دنبال فرداي بهتر

متن حكایت
شاه عباس از وزیر خود پرسید: "امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟"
وزیر گفت: "الحمدالله به گونه ای است كه تمام پینه دوزان توانستند به زیارت كعبه روند!!"
شاه عباس گفت: "نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود كفاشان میبایست به مكه میرفتند نه پینه دوزان، چونكه مردم نمیتوانند كفش بخرند ناچار به تعمیرش میپردازند، بررسی كن و علت آنرا پیدا نما تا كار را اصلاح كنیم."

-------------------------------

نتایج گرفته شده
1- شاخص مناسب می تواند در عین سادگی بیانگر وضعیت كل سازمان باشد.
2- در تحلیل شاخص باید جنبه های مختلف را بررسی نمود. گاهی بهبود ناگهانی یك شاخص بیانگر رشدهای سرطانی و ناموزون سیستم است.

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط م.ح| |

روزی پطرس یکی از شاگردان مسیح از او پرسید: سرور من. تا چند بار برادرم به من گناه ورزد، باید او را ببخشم؟ آیا تا هفت بار؟
عیسی پاسخ داد: به تو می­گویم نه هفت بار، بلکه هفتاد مرتبه هفت بار.
سپس شروع به تعریف مثالی کرد و فرمود: شاهی تصمیم گرفت با خادمان خود تسویه حساب کند. پس شروع به حسابرسی کرد، شخصی را نزد او آوردند که ده هزار قنطار به او بدهکار بود. چون نمی­توانست غرض خود را بپردازد، اربابش دستور داد او را با زن و فرزندان و تمامی دارائیش بفروشند و طلب را وصول کنند. خادم پیش پای ارباب به زانو درافتاد و التماس کنان گفت: مرا مهلت ده تا همه قرض خود را ادا کنم.
پس دل ارباب سوخت و غرض او را بخشید و آزادش کرد. اما هنگامی که خادم بیرون می­رفت، یکی از همکاران خود را دید که صد دینا به او بدهکار بود. پس او را گرفت و گلویش را فشرد و گفت: غرضت را ادا کن. همکارش پیش پای او به زانو درافتاد و التماس کنان گفت: مرا مهلت ده تا غرض خود را بپردازم. اما او نپذیرفت، بلکه رفت و او را به زندان انداخت تا غرض خود را بپردازد. هنگامی که سایر خادمان این واقعه را دیدند، بسیار آزرده شدند و نزد ارباب خود رفتند و تمام ماجرا را بازگفتند. پسر ارباب، آن خادم را نزد خود فرا خواند و گفت ای خادم شرور، مگر من محض خواهش تو تمام قرضت را نبخشیدم؟ آیا نمی­بایست تو نیز بر همکار خود رحم میکردی، همانگونه که من بر تو رحم کردم؟ پس ارباب خشمگین شده، او را به زندان افکند تا شکنجه شود و همه قرض خود را ادا کند.
این مثال من رو به یاد دعای قسمتی از دعای ربانی مسیح می­اندازه که فرمود: قرض­های ما را ببخش، چنانچه ما نیز قرض­داران خود را می­بخشیم.
در واقع مسیح داره ما رو اینطور تعلبم می­­ده که اگر کسی رو نبخشیم چطور می­تونیم انتظار داشته باشیم که خدا ما رو ببخشه؟ حالا که خداوند حاضر شده ما رو به رایگان ببخشه، ما چطور حاضر نمی­تونیم همدیگر رو ببخشیم؟ ببخشید. لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست. از قدیم و ندیم گفتن: بخشش از بزرگان است. پس شما بزرگواری کنید و کسانی رو که به شما بدی کردن ببخشید.

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط م.ح| |

فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه . در مجلسی زنانه ، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت فرگون خانم ! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟
بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم !
آن زن سماجت کرد و گفت : چطور ؟ اعتماد نمی کنید ؟ !
فرگون زیبا گفت : من نیازی به کمک دیگران ندارم هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آنها را به خدمت بگیرم . زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیشتری به آنها نرسد .
زن دیگری می پرسد : مگر پیشتر چه آسیبی دیده اند ؟
فرگون زیبا می گوید دوری ! دوری از شهر و دیار شان ! این بزرگترین آسیب است .
آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند . به گفته دانای ایرانی (( ارد بزرگ )) : نامداران ماندگار آنانی اند که سرشتی نیکو و دلی سرشار از مهر دارند
.

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط م.ح| |

همسر آينده ام.....!
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم.

اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي!

اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!

اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!

اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد.... جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!

اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!

اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!

و بالاخره...
اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است.

نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط م.ح| |

سلام به دوستان عزیز

من مدتی نبودم راستش رفته بودیم یه مدت سربازی جاتون خالی

حالا هم اومدیم

سعی کنم بیشتر باشم

تا بد می بینمیتون

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط م.ح| |

آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
کسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیک دروغگو منشین
چالاک باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط م.ح| |

روزي روزگاري پيرزن فقيري توي زباله‌ها دنبال چيزي براي خوردن مي‌گشت كه چشمش به يك چراغ قديمي افتاد. آن را برداشت و رويش دست كشيد. مي‌خواست ببيند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد. در همين موقع، دود سفيدي از چراغ بيرون آمد. پيرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و ديد كه چند قدم آن طرف‌تر، يك غول بزرگ ظاهر شد. غول فوري تعظيم كرد و گفت: نترس پيرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌هاي جورواجوري را كه برايم ساخته‌اند،‌ نشنيده‌اي؟ حالا يك آرزو كن تا آن را در يك چشم به هم زدن برايت برآورده كنم. امّا يادت باشد كه فقط يك آرزو! پيرزن كه به خاطر اين خوش‌اقبالي توي پوستش نمي‌گنجيد،‌ از جا پريد و با خوش‌حالي گفت‌: الهي فدات بشم مادر! امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود كه فداي غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. ... و مرگ او درس عبرتي شد براي آن‌ها كه زيادي تعارف مي‌كنند!
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط م.ح| |

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت
" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم
.
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط م.ح| |

بیمار عربی جهت پیوند قلب در بیمارستان بستری شد . پزشکان تشخیص دادند که بر حسب احتیاط می باید مقداری خون از گروه خونی او ذخیره کنند . اما این مرد عرب دارای گروه خونی نادری بود و در ان منطقه خونی از گروه خونی او یافت نشد. پزشکان درخواستی برای دریافت ان گروه خونی به مناطق و کشور های اطراف فرستادند. تا اینکه شخصی یهودی حاضر به اهدای خون شد.
بعد از انجام عمل جراحی مریض عرب به رسم تشکر برای او کارت تبریکی و یک دستگاه ماشین نو فرستاد. متاسفانه عمل پیوند چندان موفقیت آمیز نبود و پزشکان مجبور به انجام عمل جراحی دیگری بودند. این بار نیز درخواستی برای اهدای خون به فرد یهودی فرستادند. وی نیز با کمال رغبت این کار را انجام داد.بعد از عمل جراحی مرد عرب یک کارت تبریک و یک بسته شکلات به رسم قدردانی برای مرد یهودی فرستاد.مرد یهودی که از دریافت این هدیه پس از دریافت هدیه سخاوتمندانه اول شوکه شده بود با مرد عرب تماس گرفت و دلیل اینکه این بار سخاوتمندانه از او تشکر نکرده را جویا شد.مرد عرب در پاسخ گفت: چون این بار خون یهودی در رگ های من است ، به یاد نمی آوری؟
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط م.ح| |

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد.
پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند.
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط م.ح| |


Design By : Night Skin